تبليغاتX
س مثه سـمپاد

س مثه سـمپاد

نوروز 88 مبارک...!

                          Image and video hosting by TinyPic

 

سفره هفت سين

رسم و باوري کهن است که همهً اعضاي خانواده در موقع سال تحويل ( لحظهً ورود خورشيد به برج حمل ) در خانه و کاشانه خود در کنار سفره هفت سين گرد آيند.  در سفره سفيد رنگ هفت سين، از جمله، هفت رويـيدني خوراکي است که با حرف " س " آغاز مي شود، و نماد و شگوني بر فراواني رويـيدني ها و فراورده هاي کشاورزي است - چون سيب، سبزه، سنجد، سماق، سير، سرکه، سمنو و مانند اين ها- مي گذارند. افزون بر آن آينه، شمع، ظرفي شير، ظرفي آب که نارنج در آن است، تخم مرغ رنگ کرده، تخم مرغي روي آينه، ماهي قرمز، نان، سبزي، گلاب، گل، سنبل، سکه و کتاب ديني ( مسلمانان قرآن و زردشتيان اوستا و ... ) نيز زينت بخش سفرهً هفت سين است. اين سفره در بيشتر خانه ها تا روز سيزده گسترده است.  

در برخي از نوشته ها از سفره هفت شين (هفت رويـيدني که با حرف شين آغاز مي شود) سخن رفته و آن را رسمي کهن تر دانسته اند.  در ريشه يابي واژهً هفت سين نظرهاي ديگري چون هفت چين ( هفت رويـيدني از کشتزار چيده شده ) و هفت سيني از فراورده هاي کشاورزي نيز بيان شده است.  پراکندگي نظرها ممکن است به اين سبب باشد که در کتاب هاي تاريخي و ادبي کهن اشاره اي به هفت سين نشده و از دورهً قاجاريه است که درباره باورها و رفتارها و رسم هاي عاميانهً مردم تحقيق و بحث و اظهار نظر آغاز شده است. نمي دانيم که آيا پيش از قاآني هم شاعري هفت سين را در شعر خود آورده است؟

       سين ساغر بس بود ما را در اين نوروز روز             گو نباشد هفت سين رندان دُرد آشام را

ميرزاده عشقي نيز در " نوروزي نامه " در اسلامبول در مسمطي براي آگاهي مردم آن ديار سروده : 

همه ايرانيان نوروز را از ياد بود کي

بپا سازند از مازندران تا شوش و ملک ري

بساط هفت سين چينند و بنشينند دور وي

 

کارت تبريک عيد تبريک گفتن عيد و جشن نوروز، در نامه هايي که از شهري به شهر ديگر فرستاده مي شد، رسمي کهن است. در برخي از منشآت و کتابهاي ترسل و نامه نگاري نمونه هايي آمده است، ولي با رواج چاپ، فرستادن " کارت تبريک عيد " که با مضمون ها و رنگهاي گونه گون تهيه و در دسترس قرار گرفته، وارد فرهنگ ما شده است.  با کم شدن ديد و بازديدها - به علت هايي که در پـيش ياد شد - فرستادن کارت تبريک رونق بـيشتري يافته است.  

چهاردهم فروردين در واقع آغاز کار و فعاليت هاي " سال نو " از چهاردهم فروردين است. دبستان ها، دبـيرستان ها و دانشگاه ها از اين روز آغاز مي شود. مسافرت رفتن پـيش از سيزده را باور عاميانه نحس مي داند. کوچ بسياري از عشاير از چهاردهم فروردين است. تـقسيم آب کشاورزي، در برخي از روستاها و بسياري از فعـاليت هاي ديگر، از چهاردهم فروردين شکل مي گيرد.   

باورهاي عاميانه رفتارها و گفتارهاي هنگام سال تحويل و روز نوروز، به باور عاميانه، مي تواند اثري خوب يا بد براي تمام روزهاي سال داشته باشد. برخي از اين باورها را در کتابهاي تاريخي نيز مي يابـيم، و بسياري ديگر باورهاي شفاهي است، و در شمار فولکلور جامعـه است که در خانواده ها به ارث رسيده است : 

- کسي که در هنگام سال تحويل و روز نوروز لباس نو بـپوشد، تمام سال از کارش خرسند خواهد بود.  

- موقع سال تحويل از اندوه و غم فرار کنيد، تا تمام سال غم و اندوه از شما دور باشد. 

- روز نوروز دوا نخوريد بد يمن است. 

- هر کس در بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، شکر بچشد و با روغن زيتون تن خود را چرب کند، در همهً سال از بلاها سالم خواهد ماند.

- هر کس بامداد نوروز، پـيش از آنکه سخن گويد، سه مرتبه عسل بچشد و سه پاره موم دود کند از هر دردي شفا يايد. 

- کساني که مرده اند، سالي يکبار، هنگام نوروز، " فروهر " آنها به خانه بر مي گردد. پس بايد خانه را تميز، چراغ را روشن و ( با سوزاندن کندر و عود ) بوي خوش کرد.

- کسي که روز نوروز گريه کند، تا پايان سال اندوه او را رها نمي کند.

- روز نوروز بايد يک نفر " خوش قدم " اول وارد خانه شود. زنان خوش قدم نيستـند.

- اگر قصد مسافرت داريد پـيش از سيزده سفر نکنيد. روز چهاردهم سفر کردن خير است.

- روز سيزده کار کردن نحس است.

 

عید شما هم مبارک...!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 21:16  توسط (S)  | 

فال رنگ ... !!!

 

                  رنگ ها...

سلام دوستان ... !!!Hello

يه فال جالب ! كمتر آدمی به فال و طالع بينی اعتقاد راسخ داره ، اما خوندن اين جور فال ها خالی از لطف نيست ، ضمن اينكه هميشه يه مواردی هست كه يه جور فال يا طالع بينی گوشزد می كنه و با واقعيت هم سازگاره . مگه نه؟

رنگ خودتون رو با توجه به تاريخ تولدتون پيدا كنيد و بعد توضيح مربوط به اون رنگ رو بخونيد...

بقیه در ادامه م ط ل ب ! Flower


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 12:32  توسط (S)  | 

درخت بخشـــــــــــــــــــــــــــــنده ... !!!

روزی روزگاری درختی بود...
و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.
پسرک هر روز می آمد.
برگهایش را جمع می کرد.
از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.
از تنه اش بالا می رفت
از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد
و سیب می خورد.
با هم قایم باشک بازی می کردند.
پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.
او درخت را دوست می داشت....
خیلی زیاد!
و درخت خوشحال بود.
اما زمان می گذشت
پسرک بزرگ می شد
و درخت، اغلب تنها بود.
تا یک روز پسرک نزد درخت آمد
درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"
پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .
بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.
می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .
من به پول احتیاج دارم.
می توانی کمی پول به من بدهی؟"
درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .
من تنها برگ و سیب دارم.
سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.
آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد.
پسرک از درخت بالا رفت
سیب­ها را چید
و برداشت و رفت.
و درخت خوشحال بود.
اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…
و درخت غمگین بود.

تا یک روز
پسرک برگشت،
ودرخت از شادی تکان خورد
و گفت:" بیا پسر، از تنه­ام بالا بیا
با شاخه­هایم تاب بخور و خوشحال باش."
پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم
که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،
زن و بچه­ می­خواهم
و به خانه احتیاج دارم.
می­توانی به من خانه بدهی؟"
درخت گفت:"من خانه­ای ندارم،
خانه­ی من جنگل است،
ولی تو می­توانی شاخه­هایم را بیری و
برای خود خانه بسازی
و خوشحال باشی."
آن وقت پسرک شاخه­هایش را برید
و برد
تا برای خودش خانه­ای بسازد.
و درخت خوشحال بود.

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت
و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد
که زبانش بند آمد.
با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:
"بیا پسر ، بیا و بازی کن."
پسرک گفت:"
دیگر آنقدر پیر و افسرده شده­ام
که نمی­توانم بازی کنم.
قایقی می­خواهم
که مرا از اینجا
به جایی دور ببرد.
می­توانی قایقی به من بدهی؟"
درخت گفت:" تنه­ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،
آن وقت می­توانی با قایقت از اینجا دور شوی…
و خوشحال باشی."
پسر تنه­ی درخت را قطع کرد،
قایقی ساخت
و سوار بر آن از آنجا دور شد.
و درخت خوشحال بود
اما نه به راستی!

پس از زمانی دراز
پسرک بار دیگر بازگشت
درخت گفت:"پسر، متأسفم!
متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…
دیگر سیبی برایم مانده­است ."
پسرک گفت:"دندان­های من دیگر به درد سیب خوردن نمی­خورد."
درخت گفت:"شاخه­ای ندارم که با آن تاب بخوری…"
پسرک گفت :"آنقدر پیر شده­ام
که نمی­توانم با شاخه­هایت تاب بخورم."
درخت گفت:"دیگر تنه­ای ندارم
که از آن بالا بروی…"
پسرک گفت :"آنفدر خسته­ام
که نمی­توانم بالا بروم."
درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش می­توانستم
چیزی به تو بدهم…
اما چیزی برایم نمانده­است.
من حالا
یک کنده­ی پیرم و بس.
متأسفم…"
پسرک گفت:"
من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،
بسیار خسته­ام.
فقط جایی برای نشستن می­خواهم.همین."
درخت گفت:"بسیار خوب!"
و تا آنجا که می­توانست خود را بالا کشید.
"بسیار خوب!
یک کنده­ی پیر
به درد نشستن و آسودن که می­خورد.
بیا پسر، بیا بنشین.
بنشین و استراحت کن."
پسرک چنان کرد .
و درخت خوشحال بود!

افسوسgood luckنگرانgood luckگریه

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 14:57  توسط (S)  |